|
بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من در این دنیای وا نفسای بی فردا خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
نبودم رفته بودم مشهد . مي گن طلبيد ماهم طلبيده شديم...بادست هاي خالي با دلي شكسته رفتم .اما سبك و آروم برگشتم.وقتي توي حياط راه مي رفتم. تابه اونجايي كه لحظه شماري مي كردم برسم به اونجايي كه وفتي ۲ركعت نماز مي خوني خودت مي فهمي كه كل وجودت سبكه .به اونجايي كه بوي ياس مستت مي كنه. احساس آرامش مي كردم. وقتي زير بارون ظهر جمعه توي حياط نماز خوندم وقتي باد چادرمو تكون مي داد وقتي قطره هاي بارون مهرمو خيس كرد وقتي از آب سقا خونه خوردم وقتي به ضريح نگاه ميكردم وقتي به عظمتش نگاه مي كردم .ياد آروميم افتادم. آرامشي كه خيلي دنبالش بودم اما پيدا نمي كردم.
ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفته ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا ميگيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خط هاي درهم و برهم ي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست: «سه قطره خون .صادق هدایت. (این داستانک رو گذاشتم چون شرح حال خودمه فقط فرقش اینه که ما بین خط های در هم و برهمی که خودم کشیدم . هیچ چیز قابل خواندن نیست... )
ماه بالاي سر آبادي است
اهل ابادي در خواب است باغ همسايه چراغش روشن, من چراغم خاموش. ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب. غوك ها مي خوانند. مرغ حق هم گاهي. كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها. و بيابان پيداست. سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست. سايه ها يي از دور , مثل تنهايي آب , مثل آواز خدا پيداست. نيمه شب ببايد باشد. دب اكبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام. آسمان آبي نيست , روز ابي بود. ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحي از بز ها بردارم, طرحي از جارو ها , سايه ها شان در آب . ياد من باشد , هر چه پروانه كه مي افتد در آب , زود از آب درآورم ياد من باشد فردا لب جوي, حوله ام را هم با چوبه بشويم. ياد من باشد تنها هستم. ماه بالاي سر تنهايي است.
گاهی اوقات آدم یه چیزایی می بینه و می شنوه که باورش سخته.خیلی... خیلی سخته که بفهمی
|
About
ماو مجنون همسفر بودیم در دشت جنون Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 Links
بچه محل
مرد بارانی |